قفسی بدون جانورم

من به نوري دربه در آلوده
من واسه دل بستن استادم
قفسي بدون جانورم
من به لمس دست هاي تو معتادم

من شبيه صداي ماهي ها
داد مي زنم و به تو بدبینم
تصويرت درون ذهن من مرده
من کشتمت يا که تبرزينم؟

رسيدي به من و راه فراري نداري
من ميني هستم که رويش پا گذاشتي
قلب تو درون قفسي قفل شده
کوه يا دريا کليدش را بدجايي جا گذاشتي


تو بدون من سفر کردی
من حالا پر از چمدانم
رفتی که شاید یک روزی برگردی
من بی صدا گریه کردم درونِ آپارتمانم

می پری وسط خواب های من
مثل مهتابی که بی تاب شده
قفسی بدون جانورم درکم کن
باز هم چشم هایی که بی خواب شده



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده