شاید تو هم مثل منی ...

روی صندلی لم میدم پاهام رو میندازم رو هم با صدای جیر جیر صندلی ریتم خاصی به وجود میارم به دیوار نگاه میکنم به ساعت , صدای تیک تیک ساعت تو گوشم میپیچه گاهی محو صداش میشم منو میبره به دوردست ها به گذشته.. کتاب هایی که جلوم هست رو نگاه میکنم نوشته های روشون رو میخونم به تابلوی بزرگی که عکس آرامگاه کوروش هست نگاه میکنم گاهی حسرت میخورم همش گوشیم رو روشن میکنم تا ببینم پیامکی یا تماسی از کسی و جایی داشتم یا نه.. هر دقیقه به ساعت گوشیم نگاه میکنم اصن نمی دونم چرا اینقدر به ساعت گوشی نگاه میکنم حتا وقتی ساعت مچی هم میبندم به ساعت گوشیم نگاه میکنم نمی دونم از رو عادته یا چیز دیگه نمی دونم... نه حوصله کتاب خوندن دارم نه رمقی برای نوشتن انگار که یه کوه رو جابجا کردم, همش خسته ام حوصله ندارم از این در و دیوار متنفرم انگار هر لحظه اتاقم تنگ تر میشه سقف اتاق رو خیلی نزدیک به خودم احساس میکنم... همش حسرت گذشته ای رو که نداشتم می خورم نمی دونم فکر میکنم اگر قبلن یه جا تصمیم دیگه ای میگرفتم الان اوضاع فرق می کرد... نمی دونم شاید تو هم مثل منی ...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده