تلفن...

گوشی تلفن را بر میدارم
به تو زنگ میزنم..
صدایت را می شنوم, صدایت آرامم می کند
پرمشغله ای... وقت نداری با من صحبت کنی

اما همان چند ثانیه برایم کافی است, می گویی خودم بهت زنگ می زنم, می گویی "دوستت دارم"
زیر لب لبخند مرموزی می زنم
می گویم باشه منتظر تماست هستم..
تلفن را قطع می کنی ... . تلفن را قطع می کنم.

چند دقیقه ثابت و بی حرکت ذل می زنم به دیوار, به شماره های روی تلفن, به شاخه گل خشک شده تو استکان, به خاکستر سیگاری که روی قالی ریخته شده..
شماره ات را در ذهنم مرور می کنم , به دوستت دارمی که گفتی فکر می کنم زیر لب می خندم..
دوباره گوشی تلفن را بر می دارم, شماره ات رو می گیرم ...


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده