در سال 1951 که پدرم کتاب انسان طاغی را منتشر کرد در مجله ی روزگار نو (لوتان مدرن) که سارتر مدیر آن بود، به پدرم حمله های تندی کردند. در آن سال ها کسی جرات نمی کرد علیه اتحاد شوروی سخنی بگوید، جز پدرم! و به همین علت زیر فشار بود. روزی در خانه او را دیدم که با چهره ای در هم سر در گریبان فرو برده است. از او پرسیدم: بابا غمگینی؟ سر بلند کرد، نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت: نه، تنـــهام!
مایکل: موضوع چیه؟ چی داره اذیتت میکنه؟ من از عهدهاش برمیام. بهت گفتم که از پسش برمیام، پس از پسش برمیام. ویتو: من این راه رو برای سانتینو در نظر داشتم… و فردو… فردو خوب بود. اما هیچ وقت این (کار) رو برای تو نمیخواستم. تمام عمرم کار کردم. به خاطر مراقبت از خانوادهام پشیمون نیستم. قبول نکردم که یه احمق باشم… که یه عروسک خیمهشببازی باشم که سرنخهاش دست کله گندههاست. من پشیمون نیستم. این زندگی منه. اما همیشه فکر میکردم که وقتی نوبت تو برسه، تو باید یکی از اونایی بشی که سر نخها رو در دست داره. سناتور کورلئونه، فرماندار کورلئونه. یه همچین چیزی! - The Godfather 1972 - --------------------------------------------------------------------------------- حس میکنم به آخر خط رسیدم کجایی کجایی ای پدرخوانده ی من دیگر توانی در بدن ندارم دست هایت کجاست ای از خود رانده ی من بیا... بیا... کمی برایم اسکاچ بریز من با حجم حجیم این همه اندوه چه کنم همه رفتن حتا کی که دوستش داشتم بارزینی و سولازو به کنار با حسادت فردو چه کنم سرم داغ ولی تنم سرد و هی سردتر نیستی... نیستی... ا...
نظرات
ارسال یک نظر