باید جمله جان شویم تا لایق جانان شویم


آنچه را که شما تجربه کرده اید هیچ نیرویی در دنیا نمی تواند از شما بازستاند "شاعر آلمانی"

الان که این متن رو می نویسم تو احساس خوبی هستم, حس میکنم انسان بزرگتری شده ام. چند روز دیگر تا تولد یک سالگی ام مانده است.! هرگز فراموش نمی کنم زمانی که جوانی مأیوس و دلمرده بودم و پس از یک شکست کاری کاملا ناامید شده بودم. کاری که با آخرین پس اندازم و پول حاصل از فروش ماشینم و حتا گوشی خودم راه انداخته بودم اما پس از هفت ماه تلاش شبانه روزی همه چیز در یک چشم بهم زدن از بین رفت... آن روز رو تخت اتاقم دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم و با خودم حرف میزدم, می گفتم خدایا چرا؟ چرا برای من این اتفاق ها می افتد.. خسته و ناامید خودم رو سرزنش می کردم.. می گفتم اگر اشتباه خودم نبود الان اوضاع فرق می کرد.. در همین فکر و خیالات بودم که ناگهان تصمیم گرفتم از نو شروع کنم. آنتونی رابینز در جایی گفته "تصمیم نیرویی است که می تواند امور نامریی رو به مریی و رویا رو به واقعیت تبدیل کند" من پیش از این بارها در تجاربم شکست خورده بودم اما این تجربه آخری بسیار تلخ بود و بهای سنگینی برایش دادم, بهایی که هنوز که هنوزه یادش قلبم رو به درد می آورد. حدود یک سال پیش بود که از نو شروع کردم و از همه چیزم گذشتم, در حالی که ترم آخر دانشگاه بودم تحصیل رو رها کردم و با جدیت تمام کارم رو شروع کردم. در تجارت جدیدم خیلی چیزها یاد گرفتم و معنای زندگی رو درک کردم و فهمیدم زندگی هدیه ای است که نباید حروم بشه. در این راه با افرادی آشنا شدم که چون برگ زردی با یک نسیم به زمین افتادند و مردانی رو دیدم که همچون کوه استوار بودند.
در این یک سال از شهرم و از خانواده ام دور بودم, سختی های بسیاری رو تحمل کردم, حرف های نیشدار دوستان و خانواده ام رو به جان خریدم و با هر قطره اشک مادرم کمی پیرتر شدم...
روزهایی بود که برای پول غذا گدایی کردم, کیلومترها پیاده روی می کردم چون حتا پول کرایه ماشین هم نداشتم, ساعت ها روی سکوهای بتنی و تو پارک ها خوابیدم.. شب هایی بود که از سوزش معده نمی تونستم غذا بخورم چون ماه ها بود که غذای من سویا با نان بود, خیلی وقت ها جلوی خانواده ام ایستادم و بسیار مورد ملامت و سرزنش قرار گرفتم ولی برای من مهم نبود چون به خاطر اونها این رنج هارو تحمل می کرده ام, می خواستم یک زندگی عالی برای پدر و مادرم بسازم و به سختی های اونها پایان بدم و یک میراث گرانقدری برای فرزندانم به جای بگذارم. اما همه ی اینها مرا قوی تر کرد, چون من همیشه میگم هر چیزی که مرا نکشد قطعا مرا قوی تر خواهد کرد و این سختی ها روح مرا جلا داد و کمک کرد تا انسان بهتری شوم. ویکتور فرانکل میگه "رنج وقتی معنا یافت, معنایی چون گذشت و فداکاری دیگر آزار دهنده نیست" و من هیچ وقت از سختی هایی که کشیدم گله و شکایتی ندارم.
در جایی خواندم در مسابقات اسب دوانی, اسب برنده عملا بعد از نیم کیلومتر اول مسابقه دچار کمبود اکسیژن می شود و بقیه مسابقه را با قلبش ادامه می دهد.
در نظرم زندگی چیز مبهمی نیست, من معتقدم هر کسی در زندگی رسالتی دارد که باید به آن تحقق ببخشد و در انجام این کار جانشینی ندارد و خود باید از پس سختی ها و مشکلات برآید. از طرفی سختی ها و مشکلات انسان را قوی کرده و روح انسان را صیقل می دهد و اگر این مشکلات نبود زندگی انسان معنایی نداشت و لذت بخش نبود. حضرت علی می فرماید "اگر در مسیر رودخانه ای صخره و سنگ نباشد صدای اون رودخانه زیبا و دلنشین نیست" همچنان که وقتی کودکی بیمار می شود ما برای بهبودش شربت تلخ به او می خورانیم و به اشکهایش هم توجهی نمی کنیم و خداوند بزرگ برای این که ما از شرایط بد موجود خلاص شویم سختی ها و مشکلات را برای ما می فرستد و این ما هستیم که باید آنها را حل کرده تا بتوانیم رشد کنیم و به رویاهایمان جامه عمل بپوشانیم, حتا اگر دچار کمبود اکسیژن شویم! و هر چند من با رویاهایم فاصله ی زیادی دارم اما بعد از این با قلبم ادامه می دهم و در آخر دست از طلب ندارم تا کام دل برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآید... ختم کلام.

وحید اعتمادی/ ٢١-٠٩-١٣٩٣

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده