چشمان کُردی


در شهر کوچکم هیچ تاری نبود
حسرت فراموشی اما هیچ باری نبود
سکوت واژه ها را در بر می گرفت
اما برای درد و دل هیچ یاری نبود
همه لیلی.. حرف هیچ هوری نبود
صحبت دوستی و دوری نبود..!
مردم شهر خنجر زدند و چای تعارف کردند
اما سر سفره شان کتری و قوری نبود
زندگی باخت و دیگر هیچ بردی نبود
افسوس که هیچ چشمی مثل آن چشم کردی نبود..!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده