سرود مردی که خودش را کشته است

نه آبش دادم
نه دعائی خواندم
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم.

نام مرا داشت
و هیچ کس همچنو به من نزدیک نبود,
و مرا بیگانه کرد
                  با شما ...
و مرا بیگانه کرد
                 با خویشتنم ...
و خواست در خلوت خود به چارمیخم بکشد ...
به زبان دشمن سخن می گفت
اگر چه نگاهش دوستانه بود
و همین مرا به کشتن او واداشت ...

و خونی از گلویش چکید
                               به زمین
یک قطره
همین!

و نه به رنگ خون نخستین ماه مه
و نه به رنگ خون شما همه
که عشق تان را نسنجیده بودم!

در رویای خود بود ...
او مُرد
       مُرد
            مُرد ...

و اکنون 
          این منم
                    پرستنده شما
ای خداوندان اساطیر من !
اکنون این منم
و شما ...

اکنون
این
منم !

پی نوشت: این شعر شاملو رو بسیار دوست می دارم و هربار که می خوانمش از خواندنش بس لذت می برم و از آنجایی که با این شعر خاطره ای شیرین دارم هیچوقت برایم خسته کننده یا تکراری نیست. شاملو در این شعر به عمق وجود خود می رود و انگار دادگاهی وجود دارد که من خویشتن در آن مجرم است, در واقع منی که از تو خوشش نمی آید یعنی قسمتی از شاعر این چنین است و شاعر من خویشتن را می کشد تا نهایت عشق را نشان دهد و با تمام وجود خالصانه دوستت داشته باشد و وقتی که او را می کشد (خودش را) فقط یک قطره خون ناشایست از گلویش می چکد که در ادامه توضیح می دهد این چه نوع خونی نبوده است. ناگفته نماند این شعری که در وبلاگ انتشار دادم کامل نیست و تکه هایی از آن را کنار هم چیدم و در وبلاگ قرار دادم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده