و اینک عشق...
سوزش عجیبی روی گونه هایم حس کردم صبح جمعه بود, اتاق سرد بود نسیم ملایمی از پنجره به درون اتاق میوزید برای مدتی روی تخت نشستم سیگار را برداشتم و دود کردم به گل های قالی زل زده بودم روی تخت دست کشیدم جایش هنوز گرم بود میدانستم رفته.. اما کجا؟ خاکستر سیگار روی قالی ریخت با انگشت پا خاکستر رو پخش کردم روی گل های قالی, چقدر از گل بدم می آید.. دوست ندارم به چیزهای فانی دل ببندم ولی چه کنم.. وقتی محو عطر و زیبایی اش میشوی مگر میشود عاشقش نباشی, مگر میشود بهش دل نبندی.. به ساعتی که روی میز بود نگاه کردم 7:20 دقیقه صبح بود کنارش یک گل سرخ خشک شده بود.. چند تا از گلبرگ هایش روی قالی افتاده بود, متوجه کاغذی شدم که روی میز بود برداشتم و بهش ذل زدم ضربان قلبم شدید شد, عرق از پیشانی ام میریخت لایش را باز کردم , عطر دستانش مرا آرام کرد انگار که بهم دلداری میداد , نوشته اش را خواندم " سلام عزیزم.. صبحانه ات را آماده کرده ام, من ظهر برمیگردم. مواظب خودت باش, دوستت دارم... میترا "
با خواندن نامه خیالم راحت شد. نفس راحتی کشیدم با خودم گفتم هنوز مرا دوست دارد, بار دیگر میتوانم ببینمش.. ایکاش پیوندی بین ما بسته میشد تا هیچوقت نتوانیم یکدیگر را رها کنیم آنوقت می توانستم یک شب, فقط یک شب راحت بخوابم
<< وحید اعتمادی >>
پ.ن: شخصیت های این داستان ساختگی است"
پ.ن: شخصیت های این داستان ساختگی است"
نظرات
ارسال یک نظر