سرگشته

وقتی به گل های روی قالی نگاه می کنم عطرشون رو حس می کنم انگار که گلها زنده هستن حتا می بینم با هر وزش نسیم تکون می خورن ساعت ها بهشون خیره نگاه می کنم.. هر وقت که به قالی نگاه می کنم یک دنیای جدید رو می بینم, تو اون دنیا هم تو هستی هم من, تورو می بینم که دنبال یه شاپرک می دوئی, با صدای بلند می خندی زنگ صدات هنوز تو گوشمه صدات مثل بارون می مونه به آدم آرامش میده , مثل صدای رودخونه اس, مثل باد همه جا می پیچه.. وقتی صدات تو دشت می پیچه برگ های درختا می رقصن انگار یه دست نامرئی چمن هارو نوازش می کنه .. من همینجور خیره نگات می کنم گل هایی که رو دامنت نقش بسته انگار جون می گیرن انگار اونا هم مثل گل های دشت زنده ان , نفس می کشن.. دوست دارم روتو برگردونی تا خوب نگات کنم دوست دارم بشینم هزار سال نگات کنم , چقدر دلم میخواد یه دل سیر نگات کنم ..
موهای سیاهت زیر نور آفتاب برق میزنه  تپش قلبم زیاد شده چشماتو می بینم که زیر سایه بون پلکات به من خیره شدن, دیگه دنبال شاپرک نیستی از اون دور به من نگاه می کنی, قشنگ ترین لبخندی که تو عمرم دیدم رو لب های تو جون گرفته, وقتی نگات می کنم به نظرم قشنگ ترین چیزی که تو دنیا وجود داره تویی...
یک دفعه مزه ی دهنم تلخ میشه عرق از پیشونیم میریزه, دنیای رنگارنگ من سیاهو خاکستری شده, خاکستر سیگار رو قالی ریخته شده سرم رو بالا میگیرم میبینم باز هم تو اتاق سوت و کورم تک و تنها نشستم.. ته سیگار رو تو دستم مچاله میکنم و میندازم کنار ته سیگارهایی که گوشه ی اتاق ریخته شدن...


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده