هنوزم دوست دارم باشی...

وقتی غروب کنار پنجره می شینم بدجور دلتنگ می شم, نمی دونم چه حسی هستش که غروبا دلم بدجوری می گیره
انگار یه چیزی کم دارم...
از پنجره به شاخ و برگ درخت ها نگاه میکنم که تو باد چطور می رقصند
چقدر عاشقانه دست های باد گیسوان درخت هارو شونه می کنه , چقدر حسودیم میشه, چقدر دلتنگ می شم, چقدر دوست دارم باشی
صدات تو گوشم می پیچه زنگ صدات همیشه و همه جا تو سرمه, تو سرم وول می خوره گاهی وقتا اذیتم می کنه, گاهی وقتا آرومم می کنه...
یه حسی دارم..
انگار یکی همش به من خیره نگاه می کنه حتی وقتی که خوابم, با چشم های درشت و ابروهای کشیده همش زل می زنه به من
 یک لحظه راحتم نمی زاره
مژه های بلندش مثل سایه بون روی چشماش که دوست دارم خودنمایی می کنه..
این چشم ها... این چشم ها که دست از سرم بر نمی دارن چه بی رحمانه منو شکنجه می کنن, هنوزم دوست دارم موهایت را نوازش کنم...
دوست دارم از نوک پا تا گیسوانت را بوسه باران کنم..
خاتون من..
هنوزم دوست دارم باشی ...



<< وحید اعتمادی >>

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده