حرف مردم ...

از این مردم بیزارم. زیرا می دانم در همه حال با خنده ای بر لب و با خنجری در دست به سوی من می آیند..
بوی متعفنشان را حس می کنم از دور.. نزدیک می شود .. نزدیک.
از تمام افکار و رفتارشان بیزارم.. از حرف هایشان که مثل خوره مغزم را می خورد بیزارم..
تنهایی را دوست ندارم اما نمی خواهم با این مردم باشم, با آن ها روی یک سفره غذا بخورم.. توی یک ظرف آب بنوشم, نمی خواهم با آن ها هم صحبت شوم.
وقتی حرف می زنند زبانشان را می بینم که مثل نیش عقرب در دهانشان می چرخد..
از این مردم بیزارم زیرا که می دانم همین مردم باعث و بانی تنهایی ها هستند..
می خواهم با زنی باشم که از جنس مردم نباشد. دوست دارم با او در یک جزیره ی دور افتاده ی بی نام و نشان باشم.
از حرف های مردم بیزارم.. دلم یک رابطه ی پنهانی می خواهد.


92/6/5

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده