تو نمی دونی


تو نمی دونی چه دردی داره وقتی
يکي رو که وقتي نيست صدا ميکني
مي خواي بري و دور بشي اما
فقط از پشت شيشه بيرونو نگاه مي کني
تو نمي دوني چه دردي داره وقتي
از حرف هاي نگفته ات گلايه ميکني
روزها لش و بي حال ميگذره اما
واسه شب بي انتها, فيلمها کرايه ميکني
تو نمي دوني چه دردي داره وقتي
پر از حرفي و سکوت مي کني
ميگن تو سکوت پره حرفه اما
يه حسي ميگه داري سقوط ميکني
تو نمي دوني چه دردي داره وقتي
گريه هاي مادرت رو شنود ميکني
اشکهايش تورا پير ميکند اما
واسه همدردي يه سيگار دود ميکني
تو نمي دوني چه دردي داره وقتي
دست هاي پينه زده پدرت رو ميبيني
ميري توالت واسه انجام کاري اما
با نيت به اين شانس بدت ميريني
تو نمي دوني چه دردي داره وقتي
زندگي رو مثل يه بازي ميبيني
بردن يعني زنده بودن اما
تو بيخيال يه گوشه تنها ميشيني
تو نمي دوني چه دردي داره وقتي
مي بيني يه عده سر سفرشون نفته
ما هم تو خونه نفت داريم اما
تو بخاري هيزمي, بقيه بوي تفته
تو نمي دوني چه دردي داره وقتي
فقط نوشته هات به انتشار وبلاگ ميرسه
قدرت کلمه ها کم نيست در نهايت اما
به سطل زباله ي ارشاد ميرسه
----------------------------

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده