من بخاطرت هر شب یلدا شدم


از دیروز خسته بودم و پر از فردا شدم

برای همه, برای هیچ کس بی پروا شدم

دست هایت را گرفتم و فهمیدم که تنهایی

تنهاییت را دیدم و با تو همراه شدم

صدایت را شنیدم که آرام گفتی ...

سکوت کردی و من پر از بلوا شدم

سرم درد گرفت و چشمم سوخت بی معرفت

من بخاطرت هرشب یلدا شدم

راز عشق مان را به همه عالم گفتم

گفتم و رسوا شدم و باز تنها شدم

-------------------------------- 1393/10/27

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده