مکالمه شاعر با راننده تاکسی



راننده تاکسی: اصلا ما واسه چی داریم زندگی می کنیم؟
شاعر: بيا تا برايت از شقايق بگم
راننده تاکسی: همه ش خضعبلات و دروغه
شاعر: بيا تا برايت از حقايق بگم

راننده تاکسی: تزريق نسخه های تقلبی به مغز فاسد ما
شاعر: حقيقت اينه که طبيب خودش بيمار بود
راننده تاکسی: ارسال پارازیت رو مغز مريض های پشت ميله
شاعر: طبيب از مريض ها هم بيزار بود

راننده تاکسی: انگار تو خاکی هستيم که دو قسمته
شاعر: اره پس قسمت خوبش کجاست؟
راننده تاکسی: در ورودی را ميبينم اما لعنتی قفله
شاعر: اه يادم اومد کليدش دست خداست

راننده تاکسی: کلی قسط دارم امشب هم بايد تا ديروقت کار کنم
شاعر: ولي امشب که چهارشبنه سوری ست
راننده تاکسی: چه جشنی وقتی چیزی نداری... (آه می کشد)
شاعر: بيا منزل ما فکر کنم کمی چای تو قوری ست.

-------------------------------------
پ.ن: عکس مربوط به فرح دیبا همسر محمدرضاشاه پهلوی در شب چهارشنبه سوری می باشد.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده