جهان بی پایان

شب به نیمه رسیده و من از فکر تو مست بیدار
با خیال اندوهِ تو این شب چه بی پایان است
کسی دیگر به فکر تنهایی مان نیست
انسان ها همه رفتن نوبتِ چارپایان است

من از وقتی تنها شدم که تو با من غریبه شدی
آه فقط من می دانم این جهان بی پایان است

مقصودم نزدیکی به تو بود اما دور شدم
در سیاهیِ جنگل شاخه ای نور شدم
تو مثل یک ماهی در اقیانوس تنم
اما از بختِ بد, نه قلّاب نه تور شدم


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"

پدرخوانده