دلنوشت.
می دانم!
می دانم وبلاگم پرشده از نوشته هایی که از من نیست.. می دانم دیگر مثل قبل نمی نویسم, این روزها نه دفتر شعر دارم نه دفتری برای نوشتن داستان.
فقط گاهی برگه ای از دفتری می کَنم و چند خطی می نویسم که مثل همیشه نیمه تمام می مانند.
داستان ها و شعرهای نیمه تمام زیاد دارم ولی به قول معروف قلم نمی چرخد..!
بی حوصله هستم, خیلی خسته ام.. خسته.. خوابم می آید ولی خوابم نمی گیرد.. آه چقدر دوست دارم برگردم به 5 6 سال پیش...
کتاب هایی در قفسه دارم که میلی به خواندنشان ندارم, بارها کتابی را شروع کردم ولی بعد از اینکه چند صفحه خواندم متوجه شدم از داستان کتاب خارج شده ام و انگار تو خلسه با خودم دارم حرف می زنم بی آنکه بدانم چه می خوانم همینطور فقط دارم ورق می زنم..
سرم درد می کند.. سرم که نه مغزم, مغزم درد می کند...! به قول صادق هدایت دوست دارم مغزم را دربیاورم و بندازم جلو سگ و از خوردنشان لذت ببرم, خیلی دوست داشتم و دارم یک رُمان خوب بنویسم ولی نمی توانم, نه اینکه نتوانم چیزی بنویسم نه, اشتیاقی برای نوشتن ندارم و از طرفی می دانم با این مغز که پر شده از افکار پوچ و توخالی اگر هم چیزی بنویسم فکر نکنم چیز درست و حسابی از آب درآید, با این همه درست است که مطالبی را که در وبلاگم انتشار می دهم بیشترش از خودم نیست ولی به تک تک مطالب احساس نزدیکی می کنم, انگار که خودم آنها را نوشته ام و برای دل خودم اینجا منتشر کرده ام, اینها مطالبی هستند که این روزها من نمی توانم به روی کاغذ بیاورم ولی حس می کنم نوشته های خودم هستند, حس می کنم آنها از زبان من سخن می گویند.
می دانم وبلاگم پرشده از نوشته هایی که از من نیست.. می دانم دیگر مثل قبل نمی نویسم, این روزها نه دفتر شعر دارم نه دفتری برای نوشتن داستان.
فقط گاهی برگه ای از دفتری می کَنم و چند خطی می نویسم که مثل همیشه نیمه تمام می مانند.
داستان ها و شعرهای نیمه تمام زیاد دارم ولی به قول معروف قلم نمی چرخد..!
بی حوصله هستم, خیلی خسته ام.. خسته.. خوابم می آید ولی خوابم نمی گیرد.. آه چقدر دوست دارم برگردم به 5 6 سال پیش...
کتاب هایی در قفسه دارم که میلی به خواندنشان ندارم, بارها کتابی را شروع کردم ولی بعد از اینکه چند صفحه خواندم متوجه شدم از داستان کتاب خارج شده ام و انگار تو خلسه با خودم دارم حرف می زنم بی آنکه بدانم چه می خوانم همینطور فقط دارم ورق می زنم..
سرم درد می کند.. سرم که نه مغزم, مغزم درد می کند...! به قول صادق هدایت دوست دارم مغزم را دربیاورم و بندازم جلو سگ و از خوردنشان لذت ببرم, خیلی دوست داشتم و دارم یک رُمان خوب بنویسم ولی نمی توانم, نه اینکه نتوانم چیزی بنویسم نه, اشتیاقی برای نوشتن ندارم و از طرفی می دانم با این مغز که پر شده از افکار پوچ و توخالی اگر هم چیزی بنویسم فکر نکنم چیز درست و حسابی از آب درآید, با این همه درست است که مطالبی را که در وبلاگم انتشار می دهم بیشترش از خودم نیست ولی به تک تک مطالب احساس نزدیکی می کنم, انگار که خودم آنها را نوشته ام و برای دل خودم اینجا منتشر کرده ام, اینها مطالبی هستند که این روزها من نمی توانم به روی کاغذ بیاورم ولی حس می کنم نوشته های خودم هستند, حس می کنم آنها از زبان من سخن می گویند.

نظرات
ارسال یک نظر