خاطره ای از "کاترین کامو" دختر "آلبر کامو"
در سال 1951 که پدرم کتاب انسان طاغی را منتشر کرد در مجله ی روزگار نو (لوتان مدرن) که سارتر مدیر آن بود، به پدرم حمله های تندی کردند. در آن سال ها کسی جرات نمی کرد علیه اتحاد شوروی سخنی بگوید، جز پدرم! و به همین علت زیر فشار بود. روزی در خانه او را دیدم که با چهره ای در هم سر در گریبان فرو برده است. از او پرسیدم: بابا غمگینی؟ سر بلند کرد، نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت: نه، تنـــهام!

پاسخ دادنحذفوصیت نامه برتولت برشت (به آیندگان)
این شاهکار در سال ۱۹۳۹ زمانی که برشت در دانمارک و در شرایط سخت تبعيد بسر میبرد سروده شده و از این شعر به عنوان وصیت نامه معنوی او نام برده اند.
*******************
به آيندگان
راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم:
امروزه فقط حرفهاي احمقانه بي خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بي احساسي خبر مي دهد،
و آنكه مي خندد، هنوز خبر هولناك را نشنيده است.
اين چه زمانه ايست كه
حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتي از اين همه تباهي چيزي نگفته باشيم!
كسي كه آرام به راه خود مي رود گناهكار است
زيرا دوستاني كه در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.
اين درست است: من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور كنيد: اين تنها از روی تصادف است
هيچ قرار نيست از كاری كه می كنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت كند، كارم ساخته است.
به من می گويند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش
اما چطور می توان خورد و نوشيد
وقتی خوراكم را از چنگ گرسنه ای بيرون كشيده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است.
اما باز هم می خورم و می نوشم
من هم دلم می خواهد كه خردمند باشم
در كتابهای قديمی آدم خردمند را چنين تعريف كرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و اين عمر كوتاه را
بی وحشت سپری كردن
بدی را با نيكی پاسخ دادن
آرزوها را يكايك به نسيان سپردن
اين است خردمندی.
اما اين كارها بر نمی آيد از من.
راستی كه در دوره تيره و تاری زندگی می كنم.
II
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی كه گرسنگی بيداد می كرد.
در زمان شورش به ميان مردم آمدم
و به همراهشان فرياد زدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
خوراكم را ميان معركه ها خوردم
خوابم را كنار قاتلها خفتم
عشق را جدی نگرفتم
و به طبيعت دل ندادم
عمری كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم می شدند
زبانم مرا به جلادان لو می داد
زورم زياد نبود، اما اميد داشتم
كه برای زمامداران دردسر فراهم كنم!
عمری كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
توش و توان ما زياد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور ديده می شد اما
من آن را در دسترس نمی ديدم.
عمری كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
III
آهای آيندگان، شما كه از دل توفانی بيرون می جهيد
كه ما را بلعيده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنيد
يادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.
به ياد آوريد كه ما بيش از كفشهامان كشور عوض كرديم.
و نوميدانه ميدانهای جنگ را پشت سر گذاشتيم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضی نبود.
اين را خوب مي دانيم:
حتی نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل می كند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می كند.
آخ، ما كه خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا كنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتي به روزی رسيديد
كه انسان ياور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری كنيد!
برتولت برشت